محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
962
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
همه ويران است و از آن حكما در آن زمين كس نمانده است . اما كتب ايشان در ميان خلق مانده است ، و آن پادشاهى را ملك اين فيلقوس بود ، و او را آن ملك به ميراث رسيده از آباء و اجداد و ، آن پادشاهى آبادان داشتى . و ميان روم و مغرب بر ناحيت جنوب از آن همه زمين خراج به دارا فرستادندى مگر اين فيلقوس . دارا به دو كس فرستاد و گفت همه ملكان جهان خراج به من فرستادند ، تو نيز بفرست ، و اگر نه حرب را بياراى ! پس فيلقوس ملك يونان حكما را جمع كرد و با ايشان مشورت ساخت . ايشان گفتند : خراج بفرست تا حرب و كشتن نبود . فيلقوس خراج به دارا فرستاد چون ديگر ملوك . پس اين فيلقوس را پسرى آمد نام او اسكندر ، و او ذو القرنين بود ، و چون بزرگ شد ، پدر را نهى كرد و گفت خراج به دارا مفرست . پدرش فرمان نكرد و همى فرستاد ، و ملك جهان بر دارا راست شده بود ، و ملوك اطراف او را مطيع گشته ، و او از پس وفات مادر دوازده سال بزيست . پس بمرد و آرزويش مىبود كه او را پسرى باشد تا ولى عهد خود گرداند . عاقبت پسرى آورد و از آن شاد گشت و نام خود بر وى نهاد ، و بعد از خود ملك به دو وصيّت كرد ، و او را داراء الاكبر خواندندى ، و پسرش را داراء الاصغر ، و داراء الاصغر آن بود كه ذو القرنين با وى حرب كرد و او را بكشت و پادشاهى همه جهان بگرفت ، و ملوك را قهر كرد و از مشرق تا مغرب بگشت تا او را ذو القرنين خواندند . ص 484 عنوان : چنان كه گذشت در نسخه هاى ص و صب و فا ديگرگون بود كه متن هر يك را به جاى خود آورديم . ص 485 عنوان : ص و صب : خبر داراء الاصغر بن دار الاكبر ، فا : حديث دارا ابن داراء الملك : - در اين نسخه روايتى است كه اسكندر خود پسر بهمن اسفنديار بوده آن را مىآورم . پس اين دارا بن داراء الملك بنشست و ملك همه جهان بر وى راست [ شد ] و بيرون از ملكت او همه ملوك خراج به دو فرستادند ، همچنانكه سوى پدرش ، و اين فيلقوس ملك يونان پدر اسكندر خراج زمين يونان به دارا فرستادى و اين دارا هم به زمين عراق به بابل بنشست بر جاى پدر . پس فيلقوس ملك يونان بمرد و اسكندر پسرش به ملك بنشست به يونان ، و گروهى از خداوندان اخبار چنين گفتند كه اين اسكندر خود پسر بهمن اسفنديار [ بود ] و سبب آن چنان بود كه چون بهمن به ملك بنشست و روزگارى برآمد ، آهنگ زمين يونان كرد . ملك يونان با او صلح كرد . [ فا : b 90 ] و بهمن دخترى از آن او به زنى كرد و همانجا يك شب بر آن دختر ببود و او را بر پدر فرستاد . بهمن به ملك خويش بازگشت و روزگارى دراز بدين برآمد ، و آن دختر از بهمن آن شب بار گرفته بود ، و چون نه ماه بگذشت ، اسكندر بزاد به طالعى سعد ، و فيلقوس ملك يونان او را بپرورد ، و كس ندانست كه او پسر بهمن است ، و همه مردمان او را اسكندر پسر فيلقوس خواندندى ، و چون